|
گاهي وقتا، توي زندگي آدما لحظه اي متولد ميشه كه روح اونا رو وسيع تر از آسمون و رقيق تر از بارون ميكنه. مثل وقتي كه يه نفرو خيلي دوست دارن. مثل وقتي كه دل شون خيلي براش تنگ ميشه. اين جور موقعا، آدما حاضرن همه ي هستي شون رو بدن تا بتونن درست راس همون لحظه ي دلتنگي،اون فرد رو ببينن! گاهي وقتا، آدما خيلي از هم فاصله دارن، چيزي حدود هزار سال نوري! اين جور موقعا، حاضرن همه ي هستي شون رو بدن تا براي يه لحظه نزديك هم باشن، بتونن طعم صداي همديگرو مزه مزه كنن، لهجه ي نگاه همديگرو با تمام وجود حس كنن و... گاهي وقتا، آدما مي تونن بعد از قرن ها، براي چند لحظه، دوست داشتني ترين فرد زندگيشون رو ببينن. اين جور موقعا، حاضرن همه ي هستي شون رو بدن تا زمان براي هميشه متوقف بشه! مي خوام فقط يه چيزي رو بدوني، فقط يه چيزو: *تمام گاهي وقتاي زندگي آدما،هميشه هاي زندگي منه!!!*
اولين ملاقات٬ ايستگاه اتوبوس بود. ساعت هشت صبح. من و اون تنها. نشسته بود روی نيکت چوبی و چشاش خط کشيده بود به اسفالت داغ خيابون. سير نگاش کردم. هيچ توجهی به دور و برش نداشت. ترکيب صورت گرد و رنگ پريدش با ابروهای هلالی و چشمای سياه يه ترکيب استثنايی بود. يه نقاشی منحصر به فرد. غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم تحت تاثير قرار داده بود. اتوبوس که می اومد اون لحظه ی ساکت و خلسه وار من و شايد اون تموم می شد. ديگه عادت کرده بودم. ديدن اون دختر هر روز در همون لحظه برای من حکم يه عادت لذت بخش رو پيدا کرده بود. نمی دونم چرا اون روزای اول هيچوقت سعی نکردم سر صحبت رو با اون باز کنم. شايد يه جور ترس از دست دادنش بود. شايدم نمی خواستم نقش يه مزاحم رو بازی کنم. من به همين تماشای ساده راضی بودم. دختر هر روز با همون چشم های معصوم و غمگين با همون روسری بنفش بی حال و با همون کيف مشکی رنگ و رو رفته می اومد و همون جای هميشگی خودش می نشست. نمی دونم توی اون روزها اصلا منو ديده بود يا نه. هر روز زودتر از او می اومدم و هر روز ترس اينکه مبادا اون نياد مثل خوره توی تنم می افتاد. هيچوقت برای هيچ کس همچين احساس پر تشويش و در عين حال لذت بخشی رو نداشتم. حس حضور دختر روی اون نيمکت برای من پر بود از آرامش ... آرامش و شايد چيزديگه ای شبيه نياز. اعتراف می کنم به حضورش هرچند کوتاه و هر چند در سکوت نياز داشتم. هفته ها گذشت و من در گذشت اين هفته ها اون قدر تغيير کردم که شايد خودمم باور نمی کردم. ديگه رفتنم به ايستگاه مثل هميشه نبود. مثل ديوانه ها مدام ساعت رو نگاه می کردم و بی تابی عجيبی روحم رو اسير خودش کرده بود. ديگه صورتم اصلاح شده و موهام مرتب نبود. بی خوابی شبها و سيگار های پی در پی. خواب های آشفته لحظه ای و تصور گم کردن يا نيامدن او تموم شب هامو پر کرده بود. نمی دونم چرا و چطور به اين روز افتادم. فقط باور کرده بودم که من عوض شدم و اينو همه به من گوشزد می کردن. يه روز صبح وسوسه عجيبی به دلم افتاد که اون روز به ايستگاه نرم. شايد می خواستم با خودم لجبازی کنم و شايد ... نمی دونم. اون روز صدای تيک تاک ساعت مثل پتک به سرم کوبيده می شد و مدام انگشتام شقيقه های داغمو فشارمی داد. نمی تونستم. دو دقيقه مونده به ساعت هشت ديوانه وار بدون پوشيدن لباس مناسب و بدون اينکه حتی کيفم رو بردارم دوان دوان از خونه زدم بيرون و به سمت ايستگاه رفتم. از دور اتوبوس رو ديدم که بعد از مکثی کوتاه حرکت کرد و دور شد و غباری از دود پشت سرش به جا گذاشت. من ... درست مثل يک دونده استقامت که در آخرين لحظه از رسيدن به خط پايان جا می مونه دو زانو روی آسفالت افتادم و بدون توجه به نگاه های متعجب و خيره مردم با چشمای اشک آلود رفتن و دور شدن اتوبوس رو نگاه می کردم. حس می کردم برای هميشه اونو از دست دادم. کسی که اصلا مال من نبود و حتی منو نمی شناخت. از خودم و غرورم بدم می اومد. با اينکه چيزی در اعماق دلم به من اميد می داد که فردا دوباره تو و اون روی همون نيمکت کنار هم می نشينيد و دوباره تو می تونی اونو برای چند لحظه برای خودت داشته باشی ... بازم نمی دونستم چطور تا شب می تونم اين احساس دلتنگی عجيب رو که مثل دو تا دست قوی گلومو فشار می داد تحمل کنم. بلند شدم و ايستادم. در اون لحظه که مضحکه عام و خاص شده بودم هيچی برام مهم نبود جز ديدن اون. درست لحظه ای که مثل بچه های سرخورده قصد داشتم به خونه برگردم و تا شب در عذاب اين روز نکبت وار توی قفس تنهايی خودم اسير بشم تصويری مبهم از پشت خيسی چشمام منو وادار به ايستادن کرد. طرح اندام اون ( که مثل نقاشی پرتره صورت مادرم از بر کرده بودم ) پشت نيمکت ايستگاه اتوبوس شکل گرفته بود. دقيق که نگاه کردم ديدمش. خودش بود. انگار تمام راه رو دويده بود. داشت به من نگاه می کرد. نفس نفس می زد و گونه های لطيفش گل انداخته بود. زانوهام بدون اراده منو به جلو حرکت داد و وقتی به خودم اومدم که چشمام درست روبروی چشم های بی نظيرش قرار گرفته بود. دسته ای از موهای مشکی و بلندش روی پيشونيشو گرفته بود و لايه ای شبيه اشک صفحه زلال چشمشو دوست داشتنی و معصومانه تر از قبل کرده بود. نمی دونستم بايد چی بگم که اون صميمانه و گرم سکوت سنگين بينمونو شکست. - شما هم دير رسيديد؟ و من چی می تونستم بگم. - درست مثل شما. و هر دو مثل بچه مدرسه ای ها خنديديم. - مثه اينکه بايد پياده بريم. و پياده رفتيم .... و هيچوقت تا اون موقع نمی دونستم پياده رفتن اينقدر خوب باشه.
بهترين آهنگ زندگيم تپش قلب توست اي تنها ترين بهانه ي زندگيم تولدت مبارك
چه كنم دست خودم نيست كه يادت نكنم خواستي گل نشوي تا به تو عادت نكنم
مي دونم مي توني قلبم و آتيش بزني اما نزن مي دونم مي توني بري و تنهام بزاري اما نذار مي دونم مي توني جوابم و ندي اما بده مي دونم مي توني نابودم كني اما نكن
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
دلت كه واسه كسي تنگ ميشه،همين كه دل دل مي كني از نبودنش اونوقته كه اينجوري ميشه...! همه ي آدما عين اون راه ميرن! همه ي لباسا شكل لباساش ميشه! همه عين اون مي خندن! ...
ميدوزم شادي را به غم زياد را به كم درخت را به ريشه گاهي را به هميشه ستاره را به آسمان زمين را به كهكشان كهنه را به نو... و خودم را به تو... ...نظر فراموش نشه...
پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم. نظر یادتون نره...
...اگه یک روز کسی بهت گفت که دوست دارم توسعی نکن بهش بگی دوسش داری ... اگه گفت عاشقته سعی نکن عاشقش باشی اگه بهت گفت همه زندگیش تویی سعی نکن همه زندگیت باشه ... ...چون یک روز میاد و بهت میگه که ازت متنفرم اونوقت.... تو نمی تونی ازش متنفر باشی
شاید يه کسي شبها براي اينکه خوابتو ببينه به خدالتماس ميکنه!! شايد يه کسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه!! مطمِئن باش يکي شبها بخاطر تو تو دريايي از اشک ميخوابه!! ولي تو اونو نميبيني؟؟ شایدم هيچ وقت نبيني......
نشستم کنارش , روی نیمکت سفید نیگام نکرد , نیگاش کردم یه دختر بچه پنج شیش ساله با موهای خرمایی و لبای قلوه ای نظر یادتون نره!
يكي از افسانه ها حاكي است والنتاين در قرن سوم ميلادي و در روم باستان زندگي مي كرده، هنگامي كه امپراتور كلاديوس به اين نتيجه مي رسد كه سربازان مجرد قدرتمندتر هستند،
سلــــــــــــام . اینم سری دوم عکسای عشقولانه.
ادامه ی مطلب یادتون نره.
|
About![]()
برای شکستنم اخمت کافیه قالب و كدهاي جاوا
مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 Links
AsHeGh@m
اس ام اس هاي عاشقانه |