تبليغاتX
Only u and me

Only u and me

گاهي وقتا،

توي زندگي آدما لحظه اي متولد ميشه

كه

روح اونا رو وسيع تر از آسمون و رقيق تر از بارون ميكنه.

مثل وقتي كه يه نفرو خيلي دوست دارن.

مثل وقتي كه دل شون خيلي براش تنگ ميشه.

اين جور موقعا،

آدما حاضرن همه ي هستي شون رو بدن

تا

بتونن درست راس همون لحظه ي دلتنگي،اون فرد رو ببينن!

گاهي وقتا،

آدما خيلي از هم فاصله دارن،

چيزي حدود هزار سال نوري!

اين جور موقعا،

حاضرن همه ي هستي شون رو بدن

تا

براي يه لحظه نزديك هم باشن،

بتونن طعم صداي همديگرو مزه مزه كنن،

لهجه ي نگاه همديگرو با تمام وجود حس كنن

و...

گاهي وقتا،

آدما مي تونن بعد از قرن ها،

براي چند لحظه،

دوست داشتني ترين فرد زندگيشون رو ببينن.

اين جور موقعا،

حاضرن همه ي هستي شون رو بدن

تا

زمان براي هميشه متوقف بشه!

 

       مي خوام فقط يه چيزي رو بدوني،

                                                 فقط يه چيزو:

                                 *تمام گاهي وقتاي زندگي آدما،هميشه هاي زندگي منه!!!*

                               f31gtwmlldlx78osi4.jpg

+نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت10:30 بعد از ظهرتوسط mahya | |

اولين ملاقات٬ ايستگاه اتوبوس بود.

ساعت هشت صبح.

من و اون تنها.

نشسته بود روی نيکت چوبی و چشاش خط کشيده بود به اسفالت داغ خيابون.

سير نگاش کردم.

هيچ توجهی به دور و برش نداشت.

ترکيب صورت گرد و رنگ پريدش با ابروهای هلالی و چشمای سياه يه ترکيب استثنايی بود.

يه نقاشی منحصر به فرد.

غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم تحت تاثير قرار داده بود.

اتوبوس که می اومد اون لحظه ی ساکت و خلسه وار من و شايد اون تموم می شد.

ديگه عادت کرده بودم.

ديدن اون دختر هر روز در همون لحظه برای من حکم يه عادت لذت بخش رو پيدا کرده بود.

نمی دونم چرا اون روزای اول هيچوقت سعی نکردم سر صحبت رو با اون باز کنم.

شايد يه جور ترس از دست دادنش بود.

شايدم نمی خواستم نقش يه مزاحم رو بازی کنم.

من به همين تماشای ساده راضی بودم.

دختر هر روز با همون چشم های معصوم و غمگين با همون روسری بنفش بی حال و با همون کيف مشکی رنگ و رو رفته می اومد و همون جای هميشگی خودش می نشست.

نمی دونم توی اون روزها اصلا منو ديده بود يا نه.

هر روز زودتر از او می اومدم و هر روز ترس اينکه مبادا اون نياد مثل خوره توی تنم می افتاد.

هيچوقت برای هيچ کس همچين احساس پر تشويش و در عين حال لذت بخشی رو نداشتم.

حس حضور دختر روی اون نيمکت برای من پر بود از آرامش ... آرامش و شايد چيزديگه ای شبيه نياز.

اعتراف می کنم به حضورش هرچند کوتاه و هر چند در سکوت نياز داشتم.

هفته ها گذشت و من در گذشت اين هفته ها اون قدر تغيير کردم که شايد خودمم باور نمی کردم.

ديگه رفتنم به ايستگاه مثل هميشه نبود.

مثل ديوانه ها مدام ساعت رو نگاه می کردم و بی تابی عجيبی روحم رو اسير خودش کرده بود.

ديگه صورتم اصلاح شده و موهام مرتب نبود.

بی خوابی شبها و سيگار های پی در پی.

خواب های آشفته لحظه ای و تصور گم کردن يا نيامدن او تموم شب هامو پر کرده بود.

نمی دونم چرا و چطور به اين روز افتادم.

فقط باور کرده بودم که من عوض شدم و اينو همه به من گوشزد می کردن.

يه روز صبح وسوسه عجيبی به دلم افتاد که اون روز به ايستگاه نرم.

شايد می خواستم با خودم لجبازی کنم و شايد ... نمی دونم.

اون روز صدای تيک تاک ساعت مثل پتک به سرم کوبيده می شد و مدام انگشتام شقيقه های داغمو فشارمی داد.

نمی تونستم.

دو دقيقه مونده به ساعت هشت ديوانه وار بدون پوشيدن لباس مناسب و بدون اينکه حتی کيفم رو بردارم دوان دوان از خونه زدم بيرون و به سمت ايستگاه رفتم.

از دور اتوبوس رو ديدم که بعد از مکثی کوتاه حرکت کرد و دور شد و غباری از دود پشت سرش به جا گذاشت.

من ... درست مثل يک دونده استقامت که در آخرين لحظه از رسيدن به خط پايان جا می مونه دو زانو روی آسفالت افتادم و بدون توجه به نگاه های متعجب و خيره مردم با چشمای اشک آلود رفتن و دور شدن اتوبوس رو نگاه می کردم.

حس می کردم برای هميشه اونو از دست دادم.

کسی که اصلا مال من نبود و حتی منو نمی شناخت.

از خودم و غرورم بدم می اومد.

با اينکه چيزی در اعماق دلم به من اميد می داد که فردا دوباره تو و اون روی همون نيمکت کنار هم می نشينيد و دوباره تو می تونی اونو برای چند لحظه برای خودت داشته باشی ... بازم نمی دونستم چطور تا شب می تونم اين احساس دلتنگی عجيب رو که مثل دو تا دست قوی گلومو فشار می داد تحمل کنم.

بلند شدم و ايستادم.

در اون لحظه که مضحکه عام و خاص شده بودم هيچی برام مهم نبود جز ديدن اون.

درست لحظه ای که مثل بچه های سرخورده قصد داشتم به خونه برگردم و تا شب در عذاب اين روز نکبت وار توی قفس تنهايی خودم اسير بشم تصويری مبهم از پشت خيسی چشمام منو وادار به ايستادن کرد.

طرح اندام اون ( که مثل نقاشی پرتره صورت مادرم از بر کرده بودم ) پشت نيمکت ايستگاه اتوبوس شکل گرفته بود.

دقيق که نگاه کردم ديدمش.

خودش بود.

انگار تمام راه رو دويده بود.

داشت به من نگاه می کرد.

نفس نفس می زد و گونه های لطيفش گل انداخته بود.

زانوهام بدون اراده منو به جلو حرکت داد و وقتی به خودم اومدم که چشمام درست روبروی چشم های بی نظيرش قرار گرفته بود.

دسته ای از موهای مشکی و بلندش روی پيشونيشو گرفته بود و لايه ای شبيه اشک صفحه زلال چشمشو دوست داشتنی و معصومانه تر از قبل کرده بود.

نمی دونستم بايد چی بگم که اون صميمانه و گرم سکوت سنگين بينمونو شکست.

- شما هم دير رسيديد؟

و من چی می تونستم بگم.

- درست مثل شما.

و هر دو مثل بچه مدرسه ای ها خنديديم.

- مثه اينکه بايد پياده بريم.

و پياده رفتيم ....

و هيچوقت تا اون موقع نمی دونستم پياده رفتن اينقدر خوب باشه.

8rmwxslkv7p8yon4jg.jpg

+نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت11:47 بعد از ظهرتوسط mahya | |

   يه روز ازم پرسيدي من مهم ترم يا زندگيت؟

                                                         گفتم زندگيم...

                                                                     و تو رفتي و نفهميدي كه زندگيم تو بودي...

11veip2khu498cbteoe4.jpg

+نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت2:20 بعد از ظهرتوسط mahya | |

 wl6bk9a48ybp22wm7x2.gif

9yls8gf30u9dgn93e9es.gifumo79wv67159u88nlln.gif9yls8gf30u9dgn93e9es.gif

      بهترين آهنگ زندگيم تپش قلب توست                                   

        اي تنها ترين بهانه ي زندگيم تولدت مبارك

dok4q7bfqr53q0s56xe.gif31oxhnuw746l429hpkff.gifwexjny9d0zn6vmuajpw.gif

 چه كنم دست خودم نيست كه يادت نكنم                                                                                                                                        

                                        خواستي گل نشوي تا به تو عادت نكنم  

d24dp0nwacxuylcx4uv.jpg  

wvkisexql1jr3mlwb9g8.gif28ua3a7rhrkkdgg0blo.gifwvkisexql1jr3mlwb9g8.gif

w26p2r1qa2xe2udc9eue.jpg

 

دنيا تقديم به تو كه بهتريني

3r6o8qovkfyonow9l35.gif .دوست دارم عزيزم.3r6o8qovkfyonow9l35.gif

       

+نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت1:51 قبل از ظهرتوسط mahya | |

   مي دونم مي توني قلبم و آتيش بزني اما نزن

                   مي دونم مي توني بري و تنهام بزاري اما نذار

                                     مي دونم مي توني جوابم و ندي اما بده

                                                     مي دونم مي توني نابودم كني اما نكن


 

  مهربونم دوست دارم.  

 

b9kwa1miq1tml5y1uczk.jpg

+نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت10:8 بعد از ظهرتوسط mahya | |

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

سکوت را فراموش می کردی


تمامی ذرات وجودت، عشق را فریاد می کرد.

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

چشمهایم را می شستی

و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی.

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

نگاهت را تا ابد بر من می دوختی

تا من بر سکوت نگاه تو

رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم.


ای کاش می دانستی...

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

هرگز قلبم را نمی شکستی

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

لحظه ای مرا نمی آزردی

که این غریبه ی تنها، جز نگاه معصومت پنجره ای

و جز عشقت، بهانه ای برای زیستن ندارد.

ای کاش می دانستی...

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

همه چیز را فدایم می کردی

همه آن چیزهاي كه به خاطرش سكوت كردي


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی

غرورت را... قلبت را... حرفت را
...

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

از اين جا تا
.
.
.
.
.
.

بی نهایت

3kvkkkp0m4b6wzcdpzn.jpg

+نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت12:7 بعد از ظهرتوسط mahya | |

عین سیبری سرد شدی                                          

                                  و                                    

                                       مثل غریبه ها دروغ میگی...

         

                   تنهایی خیلی سخته...ولی من تنهام...تنهای تنها...

rkaxgeu7vtfwlqu3m6.jpg

+نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر1388ساعت11:33 قبل از ظهرتوسط mahya | |

دلت كه واسه كسي تنگ ميشه،همين كه دل دل مي كني از نبودنش

اونوقته كه اينجوري ميشه...!

همه ي آدما عين اون راه ميرن!

همه ي لباسا شكل لباساش ميشه!

همه عين اون مي خندن!

...

+نوشته شده در جمعه 12 تیر1388ساعت11:39 قبل از ظهرتوسط mahya | |

ميدوزم

شادي را به غم       زياد را به كم      درخت را به ريشه

گاهي را به هميشه     ستاره را به آسمان

زمين را به كهكشان     كهنه را به نو... 

و خودم را به تو...

 

...نظر فراموش نشه...

+نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت1:45 بعد از ظهرتوسط mahya | |

 

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم.

تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...
چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:

سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)

دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم...

                                                            نظر یادتون نره... 

+نوشته شده در جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت9:31 بعد از ظهرتوسط mahya | |

...اگه یک روز کسی بهت گفت که دوست دارم

                                     توسعی نکن بهش بگی دوسش داری

... اگه گفت عاشقته سعی نکن عاشقش باشی

                                        اگه بهت گفت همه زندگیش تویی سعی نکن همه زندگیت باشه ...

...چون یک روز میاد و بهت میگه که ازت متنفرم اونوقت.... 

                                                             تو نمی تونی ازش متنفر باشی

+نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388ساعت10:33 بعد از ظهرتوسط mahya | |

شاید يه کسي شبها براي اينکه خوابتو ببينه به خدالتماس ميکنه!!

شايد يه کسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه!!

مطمِئن باش يکي شبها بخاطر تو تو دريايي از اشک ميخوابه!!

ولي تو اونو نميبيني؟؟

شایدم هيچ وقت نبيني......

 

+نوشته شده در سه شنبه 11 فروردین1388ساعت8:8 بعد از ظهرتوسط mahya | |

           

 

نشستم کنارش , روی  نیمکت سفید نیگام نکرد , نیگاش کردم یه دختر بچه پنج شیش ساله با موهای خرمایی و لبای قلوه ای
-
سلام کوچولو ,
سرشو برگردوند و لبخند زد

-
سلام
,
چشاش قهوه ای روشن بود , صاف و زلال , انگار با چشاش داشت می خندید

-
خوبی ؟

سرشو بالا و پایین کرد
-
اوهوممم

-
تنها اومدی پارک ؟
دوباره خندید , صدای خندش مثل قلقلک گوشامو نوازش می داد
-
نههه ... اوناشن .. دوستام
...
با انگشت وسط پارکو نشون داد نگاه کردم , دو تا بچه , یه دختر و یه پسر سوار تاب شده بودن و بازی میکردن

خیلی ساکت و بدون هیچ سر و صدایی با تعجب نگاش کردم
-
پس تو چرا تنها نشستی ؟ نمی خوای بری تاب

بازی
.
سرشو به چپ و راست تکون داد

-
نه , من ازونا بزرگترم

ایندفه من خندیدم , اونقدر جدی حرف می زد که کنترل خنده برام مشکل بود با چشای درشت شدش نگام کرد و گفت
:
-
شما نمی رین بازی ؟

اینبار شدت خندم بیشتر شد , عجیب شیرین حرف می زد
-
من ؟ من برم بازی ؟ من که از تو هم
بزرگترم که ,خودشو کشید کنارم و دست کوچیکشو گذاشت روی گونه ام , خیلی جدی نگام کرد

-
نه , شما از ما سه تا هم کوچولوترین
,
خیلی
...
نتونستم بخندم , نگاهش میخکوبم کرد و دست سردش که روی گونه ام ثابت مونده بود نمی دونستم جواب این حرفشو چی بدم

-
دلتون می خواد با دوستای من دوست بشین ,
دستشو برداشت و دوباره لبخند زد
,
-
ناراحتتون کردم ؟

آب دهنمو قورت دادم و گفتم :
-
نه ... اصلا , صداشون کن

از روی نیمکت پرید پایین و آروم گفت
:
-
بچه ها .. بیان

بچه ها از همون فاصله دور صدا رو شنیدن و

از روی تاب پریدن پایین

-
راستی اسم تو چیه خانوم کوچولو ؟
برگشت و دوباره با یه حالت جدی توی چشام نگاه کرد و گفت :
-
من اسم ندارم , ولی دوستام به من می گن

آهو
...
گیج شده بودم , اسم ندارم ؟ خواستم یه سئوال دیگه ازش بپرسم که بچه ها از راه رسیدن

-
سلام .. سلام

جوابشونو دادم
:
-
سلام

پسربچه لپای سرخ و چش و ابروی مشکی داشت و دختر کوچولوی همراهش موهای بلند خرمایی با چشای متعجب و آبی ,پسر بچه به آهو نگاه کرد و پرسید
:
-
این آقا دوستته آهو جون ؟

آهو سرشو تکون داد و در حالیکه با دست پسرک رو نشون می داد گفت :
-
این اسمش مانیه , چار سالشه , دو ساله که مرده , توی یه تصادف رانندگی , اینم نسیمه , اممم ... , پنج سالشه , سه روزه که مرده
, ... ,
باباش ... باباش ... ( نسیم با دستای کوچیکش صورتشو گرفت و به شدت گریه کرد
)
نمی تونستم تکون بخورم , خشکم زده بود صدای ضربان تند قلبمو به وضوح می شنیدم و همینطور صدای سکوت عجیبی که توی پارک پیچیده بود

آهو نسیم رو بغل کرد , چشاش سرخ شده بود
-
باباش دوسش نداشت , خفش کرد , اونقدر گلوش فشار داد تا مرد , ببین
...
با دست گردن نسیم رو نشون داد دور گردن باریک نسیم یه خط متورم سیاه , یه چیزی شبیه رد دست به چشم می خوردحالم داشت بد می شد نمی تونستم چیزی رو درک کنم فقط نفس می کشیدم , به زحمت تونستم بگم
:
-
و تو ..؟

آهو لبخند زد ,
-
من هفت سالمه , توی یه زیر زمین مردم , از گشنگی و تشنگی , زن بابام منو انداخ اون تو و درو روم بست , اونجا خیلی تاریک بود , شبا می ترسیدم , سه روز اونتو بودم ,یه شب چشامو بستم و از خدا خواستم منو ببره پیش خودش , خدا هم منو برد پیش خودش , منو بغل کرد و برد
.
نمی تونستم باور کنم , همه چیز بیشتر شبیه یه فیلم وحشتناک بود تا واقعیت سه تا بچه معصوم , یعنی اینا .. اینا مرده بودن
!
نسیم دیگه گریه نمی کرد , مانی دست آهو رو گرفته بود و می کشید : - بریم آهو جون ؟

-
ما باید بریم .
به خودم اومدم
,
-
کجا ؟

مانی با انگشت به یه گوشه آسمون اشاره کرد :
-
اون جا

آهو خندید و گفت
:
-
ما خیلی کم میایم اینجا , اون بالا خیلی بهتره , خدا با ما بازی می کنه , تازه سواریمونم میده بچه ها خندیدن

-
اگه ببینیش عاشقش می شی چشام خیس بود , خیلی خیس , اونقدر که تصویر اونا مدام مبهم و مبهم تر می شد
فقط تونستم از بین بغضی که توی گلوم گیر کرده بود بپرسم
:
-
خدا ..خدا چه شکلیه ؟

و باز هر سه تا خندیدند
آهو گفت این شکلی , دستاشو به دو طرفش باز کرد و شروع کرد به رقصیدن همونطور که می رقصید آواز می خوندنسیم و مانی هم همراه آهو شروع به رقصیدن کردند از پشت قطره های گرم اشکی که چشمامو پوشونده بود رقص آروم و رویاییشونو تماشا می کردم آوازی که آهو می خوند , ناخودآگاه منو به یاد خدا مینداخت خدایی که با بچه ها بازی می کنه صدای آواز مثل یه موسیقی توی گوشم تکرار می شد

بعد از چند لحظه دیگه هیچی نفهمیدم

***
چشمامو که باز کردم شب شده بود
دور و برمو نگاه کردم , پارک ساکت و تاریک بود و اثری از بچه ها نبود نمی دونستم چه مدت روی نیمکت خوابم برده بودو نمی تونستم چیزایی که دیده بودم باور کنم نگاهم بدون اراده به اون گوشه ای از آسمون که مانی نشون داده بود افتاد سه تا ستاره اون گوشه آسمون بود , نزدیک هم , و یکیشون پر نور تر از بقیه صدای آهو توی گوشم پیچید :
-
تو از ما سه تا خیلی کوچولوتری , خیلی کوچولوتر .........

 

                                                                               نظر یادتون نره!                

+نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1387ساعت4:48 بعد از ظهرتوسط mahya | |

يكي از افسانه ها حاكي است والنتاين در قرن سوم ميلادي و در روم باستان زندگي مي كرده، هنگامي كه امپراتور كلاديوس به اين نتيجه مي رسد كه سربازان مجرد قدرتمندتر هستند،

يكي از افسانه ها حاكي است والنتاين در قرن سوم ميلادي و در روم باستان زندگي مي كرده، هنگامي كه امپراتور كلاديوس به اين نتيجه مي رسد كه سربازان مجرد قدرتمندتر هستند، ازدواج مردان جوان را غيرقانوني مي كند تا بر تعداد سربازانش بيفزايد. والنتاين اين حكم را بسيار ناعادلانه مي داند از فرمان سرپيچي مي كند و مردان و زنان جوان را در خفا به عقد يكديگر درمي آورد.كلاديـوس که از ايـن عـمل آگاه مي شود، وي را به مرگ محكوم مي كند.بر اساس اين افسانه والنتاين خودش اولين "هديه والنتاين" را براي معشوقش مي فرستد. هنگامي كه والنتاين در زندان بوده، دلداده دختر جواني مي شود كه دختر زندانبان بوده است. پيش از مرگش، نامه اي براي آن دختر نوشته و در پايان چنين امضا مي كند "والنتاين تو" و اين عبارتي است كه امروزه نيز در پايان برخي نامه ها به چشم مي خورد. در تمامي افسانه ها شاهد هستيم كه والنتاين پيكره و در حقيقت نمادي از همدلي، دلسوزي و از همه مهمتر عشق است.
بر اساس يكي ديگر از افسانه ها، همه دختران مجرد شهر عصر همان روز اسامي شان را روي يك تكه كاغذ نوشته و آن را در گلداني مي ريختند. آنگاه هر كدام از پسران مجرد شهر يكي از آن اسامي را از داخل درمي آوردند و با صاحب آن نام آشنا مي شد. اين كار اغلب به ازدواج مي انجاميد. پاپ اعظم گلاسيوس، نخستين بار در حدود 498 پس از ميلاد، روز 14 فوريه را روز سنت والنتاين قرار داد. بنابراين روش قرعه كشي روميان براي انتخاب همسر ضد مذهب و غيرقانوني اعلام شد. بعدها، انگليسي ها و فرانسوي ها در قرون وسطي بر اين باور شدند كه 14 فوريه آغاز فصل جفت گيري پرندگان است و خود به رشد اين راي منجر شد كه روز والنتاين را بايد جشن گرفته و گرامي بدارند. در قرن هفدهم در بريتانياي كبير بود كه روز والنتاين را در سر تا سر كشور جشن گرفتند. در اواسط قرن هجدهم، دوستان و دلدادگان از هر طبقه اجتماعي كه بودند در اين روز به يكديگر هداياي كوچك يا نامه هاي عاشقانه مي دادند.

در پايان قرن هجدهم با توجه به گسترش صنعت چاپ در جهان كارت هاي چاپي جايگزين دست نوشته ها شدند. در آن زمان كه مردم را از ابراز احساسات فراوان منع مي كردند، كارت هاي از پيش آماده شده بهترين روش براي نشان دادن احساسات و علايق يك فرد به شمار مي رفت. همچنين هزينه بسيار نازل پست بهترين مشوق براي علاقه مندان به اين سنت محبوب به شمار مي رفت. در سال هاي بين 1700 تا 1710 بود كه امريكايي ها نيز به جرگه برگزاركنندگان روز والنتاين پيوستند. بر اساس گزارشات آماري، ارسال بيش از يك ميليارد كارت والنتاين باعث شده است كه اين روز به عنوان دومين روز در تمام سال باشد كه طي آن بيشترين تعداد كارت تبريك رد و بدل مي شود (تعداد كارت هـاي ارسـال شـده بـراي گرامي داشت كريسمس 6/2 ميلـيارد بـرآورد شـده اسـت). تـقريبا 85 درصد هداياي والنتاين توسط زنان خريداري مي شود. علاوه بر ايالات متحده، در كشورهاي كانادا، مكزيك، انگلستان، فرانسه و استراليا نيز روز والنتاين را جشن مي گيرند.

+نوشته شده در جمعه 25 بهمن1387ساعت10:16 بعد از ظهرتوسط mahya | |

سلــــــــــــام . اینم سری دوم عکسای عشقولانه.

ادامه ی مطلب یادتون نره.


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387ساعت10:41 بعد از ظهرتوسط mahya | |